خدای همه
07 مهر 1405 توسط حسيني قهنويه
خدای همه از مطب دکتر بیرون آمدیم؛ همراهانم هراسان بودند و پنهانی گریه میکردند. خودم بیخیال بودم، اما از دیدن گریهی آنها دلم گرفت؛ روی پلهها نشستم و من هم همراهشان گریه کردم. یکی از آنها گفت: “بیا تا برویم حرم حضرت عبدالعظیم (ع) و آنجا برای… بیشتر »