خدای همه
خدای همه
از مطب دکتر بیرون آمدیم؛ همراهانم هراسان بودند و پنهانی گریه میکردند. خودم بیخیال بودم، اما از دیدن گریهی آنها دلم گرفت؛ روی پلهها نشستم و من هم همراهشان گریه کردم. یکی از آنها گفت: “بیا تا برویم حرم حضرت عبدالعظیم (ع) و آنجا برای سلامتیات دعا کنیم.”
من که خسته و ناخوش احوال بودم
گفتم: “نه، به خانه خاله محترم میرویم و آنجا استراحت میکنیم؛ خدای حضرت عبدالعظیم (ع) در خانه خاله محترم هم هست.”
راهی خانه خاله شدیم. وقتی رسیدیم، کمی استراحت کردیم. خاله از داستان مجرب بودن نذری روز بیست و هشتم ماه صفر برایمان تعریف کرد و ما را با خودش به زیرزمین، جایی که وسایل پختوپز غذای نذری بود، برد. دوباره همراهانم با دیدن دیگها، سر به ناله و گریه زدند. همراهانم آنقدر گریه میکردند که من فکر میکردم دیگر آخرین روزهای زندگیام است؛ اما متوسل شدم به امام حسین (ع) و از خدا، شفای خودم را خواستم. از خاله هم چند دستگیره از وسایل نذریشان را گرو گرفتم؛ که انشاءالله تا موعد نذریشان در سال دیگر، من حالم خوب شده باشد و من هم در نذریشان کمکی بکنم. الان یک سال از آن ماجرا میگذرد و خدا را شکر، من هم به برکت لطف خدا و دعاهای آن روز، شفا گرفتم و نذرم را ادا کردم.
✍️🏻پرستوی حرم
#به_قلم_خودم 