پرستوي مهاجر

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

خدای همه

07 مهر 1405 توسط حسيني قهنويه

 

خدای همه
از مطب دکتر بیرون آمدیم؛ همراهانم هراسان بودند و پنهانی گریه می‌کردند. خودم بی‌خیال بودم، اما از دیدن گریه‌ی آن‌ها دلم گرفت؛ روی پله‌ها نشستم و من هم همراهشان گریه کردم. یکی از آن‌ها گفت: “بیا تا برویم حرم حضرت عبدالعظیم (ع) و آنجا برای سلامتی‌ات دعا کنیم.”
من که خسته و ناخوش‌ احوال بودم
گفتم: “نه، به خانه خاله محترم می‌رویم و آنجا استراحت می‌کنیم؛ خدای حضرت عبدالعظیم (ع) در خانه خاله محترم هم هست.”
راهی خانه خاله شدیم. وقتی رسیدیم، کمی استراحت کردیم. خاله از داستان مجرب بودن نذری روز بیست‌ و هشتم ماه صفر برایمان تعریف کرد و ما را با خودش به زیرزمین، جایی که وسایل پخت‌وپز غذای نذری بود، برد. دوباره همراهانم با دیدن دیگ‌ها، سر به ناله و گریه زدند. همراهانم آن‌قدر گریه می‌کردند که من فکر می‌کردم دیگر آخرین روزهای زندگی‌ام است؛ اما متوسل شدم به امام حسین (ع) و از خدا، شفای خودم را خواستم. از خاله هم چند دستگیره از وسایل نذری‌شان را گرو گرفتم؛ که ان‌شاءالله تا موعد نذری‌شان در سال دیگر، من حالم خوب شده باشد و من هم در نذری‌شان کمکی بکنم. الان یک سال از آن ماجرا می‌گذرد و خدا را شکر، من هم به برکت لطف خدا و دعاهای آن روز، شفا گرفتم و نذرم را ادا کردم.

✍️🏻پرستوی حرم 

#به_قلم_خودم خدای همه

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 1 نظر

موضوعات: به قلم خودم لینک ثابت

نظر از: حسيني قهنويه [عضو] 
  • پرستوي مهاجر
حسيني قهنويه

ممنونم

1405/07/07 @ 23:01


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

پرستوي مهاجر

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • وهابیت
  • دینی
  • رجب المرجب
  • به قلم خودم

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس